Archive for جولای, 2007
ارسال مطلب در وردپرس بوسیله مرورگر فایرفاکس
در طول یکی دو سال گذشته مرورگر فایرفاکس با کمک کاربرانش توانسته که به دنیای کامپیوترهای رومیزی نفوذ کند و تبدیل به مرورگری ایمن و همگانی شود که به دلیل اوپن سورس بودن و قابلیت افزایش افزونه ها تبدیل به مروگری با امکانات فراوان شده است . این افزونه ها توسط تیم پشتیبان و همچنین کاربران حرفه ای فایرفاکس نوشته شده و بصورت مجانی در دسترس دیگر کاربران در سرتاسر جهان قرار می گیرد!
امروز قصد دارم که به معرفی یکی از این افزونه ها بپردازم!
شما با کمک افزونه Deepest Sender قادر خواهید بود که در سرویس هایی وبلاگنویسی و همچنین وبلاگ و وب سایت شخصی خود که با کمک نرم افزارهای مدیریت وبلاگ زیر ایجاد شده اند به افزودن مطلب و ویرایششان بپردازید!
LiveJournal , blogger , wordpress , MSN spaces
2 comments شنبه,28/جولای/2007
نامه ای به گامپ بزرگ!
برادر فارست گامپ سلام
خوبی؟ فارست کوچولو چطور است!؟ مرگ جنی را به تو تسلیت میگویم ، هر چند خیلی دیر شده است! امیدوارم که چرخ کمپانی بابا گامپ بچرخد! خیلی تندتر از همیشه و پولت هم بیشتر شود! اگر هم وقت کردی کمی میگو برایمان بفرست ! خوشمان می آید ، دعایت هم می کنیم تا عین جنی پرنده شوی و از اینجا دور!
![]()
تو مرا نمی شناسی ولی من می شناسمت ، من خیلی ها را میشناسم ! من پدرخوانده دون ویتو کارلئونه را میشناسم! تراویس بیکل را هم می شناسم! ریک رو هم میشناسم ! همان که همیشه میگوید : ” این همه کافه ، حالا تو هم مستقیم باید بیای کافه من! ” و سام هم همیشه بدرخواست الزا ترانه “همچنان که زمان میگذرد” را میخواند و اجرا میکند! کافهشان خوب است ! [ مختلط است ! خوش میگذرد !!] الیور توئیست را میشناسم ! دخترک کبریت فروش هم میشناسم ! این دو تای آخری که گفتم خیلی قدیمی اند! بزور یادم میآیند ولی می دانم که درست شبیه من بودند ! کلی بدبختی داشته اند! و کلی آدم پست و پلید و سبیلو دورشان را گرفته اند!
قدیمترها که دز بچگیمان بیشتر بود خوشحال بودیم از اینکه خیلی خوشبخت هستیم و عین الیور توئیست نیستیم و یا مثل دخترک کبریت فروش مجبور نیستیم شب عید برویم کار کنیم و توی سرمای چله زمستون کبریت بفروشیم و در نهایت بخاطر مصرف قرص اکس برویم در عالم توهمات و توهم تمام گوشت و چراغ نفتی های عالم را بزنیم! بچه بودیم دیگر!
ولی الانه که کمی گپتر شدیم [ بزرگتر شده ایم ] دیگر نا نداریم ! خسته ایم! باید برویم خدمت! باید برویم ، در آنجا قرار است یاد بگیریم که چطور مردم را در خیابان بازداشت کنیم و به دخترهای اونجوری گیر بدهیم! ، باید یاد بگیریم که چطوری پاچه پاسبخش خود را بخارانیم و گذران عمر کنیم! باید بی خیال دانشکده هنر شویم و برویم سراغ دود و سیگاری شویم و چون آسم هم داریم احیاناً از دود سیگار خود و دیگر آشخوران مملکت [ ایضاً سربازان ] خفه شویم و بمیریم!
برادر فارست گامپ میبینی که خیلی بدبختی داریم! مشکل کارت سوخت هم داریم! خوش به حال تو که همیشه یکی را داری تا بگوید : بدو فارست ! بدو فارست! و همیشه میدوی و به کارت سوخت نیاز نداری!
خوش بحال تو که جنی کفش های اسپرتی برایت خریده و خوش به حالت که میتوانی با آنها بدوی و بروی تا آخر دنیا و چند اقیانوس را ببینی ! خوش به حالت!! ، من حتی نمی توانم بروم تا رودخانه خشکیده شهرم! آخر چند سالی هست که در کشور ما خشکسالی آمده است و خدا را شکر من در جنوب کشور هم زندگی می کنیم! من همیشه در چوق آب دهمان شنا می کنم! البته بیشتر گِلبازی است! چونکه تا سینه می روم توی گل و عین اسب آبی غلط میزنم و حال می کنم!
برادر فارست گامپ راستی از سروان دان چه خبر ؟ بلاخره با نامزدش ازدواج کرد یا نه!؟ همان دختر ویت کنگی را میگویم! همان خانم کوتاه قد خندهرو را!
خوش به حال سروان دان که زن گرفت و دیگر معذب نیست! خوش به حالش! من نمی توانم زن بگیرم چونکه پول ندارم حتی برای اینکه بتوانم شرق ۲۰۰ تومانی ام را بخرم باید قید تاکسی را بزنم و پیاده گز کنم! من که عین تو و سروان دان سهام کمپانی اپل ندارم و بابا گامپی نداریم! خیلی بد است نه!
برادر فارست گامپ دنیایت چقدر قشنگ است ! دو ساعت فیلمات را که می بینم بجز تو به هیچکدام از بدهی هایم فکر نمی کنم! خستگی ها هم برایم معنی ندارند! تو که احمق بودی توانستی کلی پولدار شوی و زن بگیری و کارخانه جوجهکشی راه بیندازی ولی من که خیلی عاقلم! [ این را همیشه مادرم میگوید ! حداقلش از تو که بیشتر میفهمم ] همیشه دارم بی پولی می کشم و در حسرت بانویی که با یک پرادوی سپید بیاید و سوارمان کند و ببرد به سرزمین های نورلند و در کنار هم و در خانه اعیانی پدر محترمشان سکنی بگزینیم و کلی خوش باشیم مانده ایم! ما چقدر بدبختیم! دریغ از یک بانو با تاکسی دربست!
برادر فارست گامپ چطور میتوانم احمق باشم!؟ عین تو ! چطور میتوانم معنی عشق را بفهمم وقتی همه از پول صحبت می کنند! برادر فارست گامپ در کشور من حتی احمق ها هم کار احمقانه نمی کنند! ما خیلی بدبختیم!
2 comments پنجشنبه,26/جولای/2007
چهار اپیزودی سینما
اولي : هفته گذشته برنامه سينما يک ، آشغال ترين دوبله چند سال اخير تلويزيون را نمايش داد . فيلم “شب بخير و موفق باشي” ، فيلمي از ” جورج کلوني ” . فيلمي که تمام کوبندگي و قدرتش در جذب مخاطب با دوبله ضعيفش به هدر رفت!
آيا اين دوبله مناسب پخش از اولين شبکه تلويزيوني کشور بود ؟ شبکه اي که مديرانش لقب شبکه ملي را به آن داده اند !
دلايلم هم اين دو مورد است :
يکم : انتخاب نامناسب صداهاي دوبلورها براي شخصيت ها و کارکترها!
دوم : هماهنگ نبودن صدا و تصوير ، طوري که لب ها مي جنبيد و صدايي نمي آمد و يا بلعکس! ، گويا يادشان رفت که مي بايست که صدا و تصوير سينک زده شود .
دومي : دوباره نشستم و براي چندمين بار روشنايي هاي شهر را ديدم!
فيلمي از چارلي چاپلين ، داستان مردي بينوا و آواره (شخصيت ثابت و معصوم فيلمهاي چارلي چاپلين) که بخاطر عشق
به دختري گلفروش دست به اقداماتي مي کند که زماني نچندان دور حتي براي زندگي خود هم حاضر به انجام اين اعمال نمي شد !
او به رينگ بوکس مي رود و خطر مي کند ، او با دزدها و پليس ها در مي افتد و خود را به زحمت مي اندازد و حتي به زندان مي رود ولي بلاخره هزينه جراحي چشمان دخترک را تهيه مي کند!
فيلم صحنه ها و سکانس هاي زيبا و فرح بخش بسياري دارد ، هر چند زماني هم بصورت طنز تلخي در مي آيد که انسان را مي رنجاند .
براي مثال در سکانسي که چارلي با لباس هاي پاره و پوره اش از زندان آزاد ميشود و در خيابان قدم مي زند و در همين هنگام توسط دو نوجوان روزنامه فروش مسخره ميشود و ديگران و من جمله دخترک نابينا ، که اکنون بينايي اش را باز يافته است و تا قبل از اين چهره چارلي را نديده بود، به او مي خندند او در اين لحظه متوجه گلي کوچک و پژمرده مي شود که توسط دخترک به خيابان انداخته ميشود ، اين گل پژمرده درست شبيه به تکه گلي است که روزي چارلي از دخترک نابينا هديه گرفته بود ولي اکنون که دخترک بينا شده اين گل کوجک و زيبا را به خيابان مي ريزد ، گلي که زماني براي تشکر و هديه به ديگران کافي بود!(انسان ها چقدر سريع تغيير کرده و بي ارزش ميشوند !)
سومي : چهارشنبه سوري رو که يادتونه ، فيلمي که سال گذشته جشنواره فجر ازش استقبال شد ، چند روزي هستش که توي ويدئو کلوپ ها اومده!
اگه مثل من فرصت پيدا نکردين برين سينما و فيلم رو ببينيد ، بريد از کلوپ کرايه اش کنيد و به اين قسمت دقت کنين :
اواسط فيلم (ديسک دوم) جايي که حميد فرخ نژاد از آسانسور ميره پائين تا چند تا با هديه تهراني کتک کاري کنه ، وقتي فرخ نژاد شروع به کتک کاري مي کنه ، اگه کمي دقت کنين مي بينين که اون کسي که کتک ميخوره هديه تهراني نيستش بلکه يک مرده که از زير چادر در مياد و پا ميزاره به فرار! (سوتي جالبي بود ، کلي خنديدم!)
چهارمی : رسول ملاقلی پور هم مرد!
نه اشتباه نکنید من مرده پرست نیستم ، فقط خواستم بگویم که بعضی فیلمهایش را دوست داشتم و بعضی دیگر را نه!
ولی بلاخره مرد ، همه می میرند ، خدا بیامرزدش
Add comment چهار شنبه,18/جولای/2007
بازم تغيير سيستم مديريت!
سيستم مديريت وبلاگ رو عوض كردم! برگشتم روي وردپرس! مامبو به درد وبلاگ نويسي نميخوره! خوبه ها! ولي خيلي خسته ميشه آدم توش! وردپرس ساده است! در ضمن سيستم مديريت فتوبلاگ رو هم عوض كردم! از پيكسل پست استفاده مي كنم! سيستم فوق العاده اي هستش! الانم كه ميخوام پست هاي وبلاگ قديمي رو بيارم روي وردپرس! ببينم چي ميشه!
3 comments شنبه,14/جولای/2007