Archive for سپتامبر, 2008
ما هيچ، ما نگاه
زندگي خيلي عجيبه!
خيلي، خيلي عجيب ، توي شش ماه زندگيام به اندازه شش سال چرخيده!
من يه آدم معمولي بودم با يه علايق معمولي تر، عاشق كتاب بودم و موسيقي، فيلم ميديدم و يك چيزايي در مورد علايقم بلغور ميكردم! قرار نبود آدم معروفي بشم يا شاخ غول بشكنم و فيل هوا كنم! يك زندگي ساده ميخواستم با يك آرامش ساده و معمولي!
اما الان …
خبر اول : آموزشي تموم شد و اومدم يگان خدمتي! يگان خدمتي من : ” پشتيباني منطقه 6 – دزفول “
خبر دوم :پدرم فوت شد! الان شدم يك بچه يتيم كه بايد سرپرستي يك خونواده رو عهده بگيره! هزار و يك مسئوليت دارم كه تا قبل از اين نداشتم، بايد به فكر خيلي چيزا باشم كه در حد يك جوون 21 ساله نيست! ديگه نبايد به فكر شازده كوچولو باشم چونكه طبيعت، زندگي يك برنامه ديگه برام ريخته!
خبر سوم : افتادم دنبال كارهاي معافيت كفالت، خدا كنه كه اين آقايون و آقازادهها اجازه بدن بيام بالاي سر خوانواده ام باشم! يعني اين حق رو واسه من قائل ميشن؟
10 comments چهارشنبه,24/سپتامبر/2008