Archive for نوامبر, 2008
چنين گفت شازده كوچولو
« چیزی که بیابان را زیبا میکند چاهی است که جایی پنهان کرده است. »
چه چيزي زندگي ما آدمها رو زيبا ميكنه؟ شاديها؟ رازها؟ فكرها؟ وفا كردنا؟ سوختنها و ساختنا؟ خل و چل بازيها؟ چه چيزي؟
3 comments چهار شنبه,12/نوامبر/2008
نمی دانم ها!
نمی دونم چه مرگیم شده!
قبلاً میرفتم کتابفروشی حین انتخاب کتاب شروع میکردم به رقصیدن! اینقد خوشحال میشدم از حضورم میون اون همه کتاب ولی حالا میرم کتابفروشی بعد از یک ساعت گشت و گذار میون کتابها بالا میارم و برمیگردم خونه نمیدونم کتابهای بد زیاد شدن یا من زیادی بد شده حالم!، دیگه حتی حوصله موسیقی گوش دادن هم ندارم دو آهنگ که گوش میدم حوصله ام سرمیره و دلم یدنیا سکوت میخواد، اصلاً آرزوم شده که یک ریموت کنترل کوچیک داشته باشم با یک دکمه mute گنده تا میزدمش و صدای دنیا رو توی گلوش خاموش میکردم، فیلم هم که شش ماهی میشه هیچی ندیدم! شش ماه! کی باورش میشه مرتضی شبا شش تا فیلم میدید و مثل خفاشها شبونه زندگی میکرد ولی حالا… نمی دونم چه مرگیم شده!
پی نوشت :
1. حداکثر تا 2 هفته آینده از سربازی معاف میشم و برمیگردم به شخصیگری!
2. از دوستا هیج خبری ندارم، وبلاگ هیچکدوم رو ندیدم این چن وقته! وقت هم نمیکنم که ببینم و نظر بدم! شرمنده! منو از حال خودتون باخبر کنین!
4 comments چهار شنبه,5/نوامبر/2008

