Archive for جولای, 2009
من و پري دريايي..
چهارشنبه/ 24 تیر 1388 خورشیدی
میخوام روراست باشم، پس خوب گوش کن:
خیلی وقته حالم از نوشتن بد میشه چون یادم میاره که من دیگه اون آدم قبلی نیستم، دیگه نمیتونم روی موضوعی متمرکز شم، مدام میرم تو فکر و خیال، بعدش هم که میخوام شروع کنم بنویسم توی مخم همه چی سفید و تمیز میشه انگاری اصلاً هیچی واسه فک کردن و نوشتن و خوندم و وجود نداره، تنهاییام خیلی وسعت پیدا کرده، فک کنم دیگه خودم نتونم به خودم کمک کنم، دوست دارم یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه داشتن یه پشتیبان رو احساس کنم ، یکی که هوامو داشته باشه و نگرانم باشه! یه چیزی مث، یه کسی مث بابام خدابیامرز… .
دوس دارم فضای این وبلاگ شاد بشه، دوس دارم موزیک توش معرفی کنم، دوس دارم برم عکاسی و عکسای رنگی بندازم! مث یک دو سال پیش، اون روزای خوب، کسی اون روزا رو یادش هست؟ ولی نمیدونم چرا نمیشه، چرا این روزا همهاش نمیتونم رو صرف میکنم! ببخشید اگه اون آدم قبلی نیستم!
یه چیزایی رو مینویسم، امید ندارم کسی بخونشون، یه چیزایی حالم رو گرفتن، خیلی وقته توی یه شعر گیر کردم، این شعر رو دو سال پیش بعد از دیدن یه تصویر گفتم، گوش بده:
“دریا در من آهسته نامش را تکرار میکند
من بر ساحل پا میگذارم
پری!
پری دریایی میآید، دستم را میگیرد
میگوید: بیا! بیا برقصیم در ساحل!”
فک نکن خودم از این وضعیت راضیم، نه! همین چند روز پیش سعی خودم رو کردم از این وضعیت خارج بشم، نتیجهاش افتضاح بود، نسبت به همه کس و همه چیز موضع داشتم!
لطفاً منو دوس داشته باشین، لطفاً همینجوری که هستم منو تحمل کنید، همه چیز درست میشه، هنوز کمی امیدوارم! باید امیدوار بود!
4 comments دوشنبه,20/جولای/2009
پندارها 1
[پنج شنبه/ 18 تیر 1387 خورشیدی]
اگه بخوایم یه ویژگی مثبت بارون رو بگیم بدون اینکه گرفتار رمانتیسمهای معمول توی گفتارمون بشیم، باید بگیم بارون هر بدی که داشته باشه باعث میشه آدما خیس بشن، در نتیجه سردشون میشه و برای گرم شدن خودشون هم که شده به آغوش همدیگه پناه میبرن یا حداقلش خودشون رو بهم نزدیکتر میکنن و هر جور که فک کنی این خیلی معرکهس و دست کمی از معجزه نداره! (حالا تحت تأثیر جاذبه جنسیشون باشن یا نباشن زیاد مهمم نیست! هست؟)(این روزها، تو چله تابستون اونم توی خوزستان، دعا میکنم شاید بارون بیاد، تا سردم بشه، تا مجبور شم به آغوش یه بنده خدایی پناه ببرم!)
[جمعه/19 تیر 1387 خورشیدی]
چند وقتیه که از جاهای تنگ و تاریک یه جورایی میترسم، بعضی شبا خواب میبینم که “میخوام از توی یه سوراخ توی دیوار رد بشم، کله ام رد میشه و تنهام گیر میکنه و مدت زمان زیادی رو اونجا میمونم، کاملاً از بودن توی این وضعیت کلافه میشم” و بعدش از خواب میپرم!
2 comments شنبه,11/جولای/2009