Archive for فوریه, 2010

بگو بگو!

ســاقیـــــــا
با چشم تَر از مُعجــــزه آن سـاغــــر و سَــــحَر بــــگو!

× از خاطرات باهم بودن، خاطرات بی‌‌هم بودن،از این خاطرات تکرارشونده لعنتی!

3 comments دوشنبه,22/فوریه/2010

گفتگوي يك نفره درباره موسيقي!

مدرن بودن بد نیست ولی همیشه خوب هم نیست، گاهی وقتها کلاسیک باش و به شخصیت‌ت عمق بیشتری بده!
در موسیقی مدرن باش، منتها در حدی که اصالت شنیده‌هات محفوظ باشه،‌ مدرن باش ولی همیشه خدا evanescence گوش نکن، موسیقی فقط صدا و افکت بیشتر نیست،‌ گاهی باید باخ گوش داد، گاهی پینک‌فلوید، اگه خواستی بیشتر حال کنی و به هیکل خودت کمی تکون بدی برو سراغ Beatles و با موسیقی دوران طلایی قرن بیستم برقص و خوش باش، دورانی که موسیقی اینقد شلوغ نبود، دوره‌ی که Linkin Park نماد جوون‌های عصیانگرش نبود، بعد حوصله‌ت که سر رفت، حس کردی که راک تمام تار و پود وجودت رو بهم ریخته برو سراغ جز و بلوز که زخم‌هات التیام پیدا کنن، برو تام ویتس گوش کن، موسیقی reggae گوش کن و داغ بشو از اینکه تو عصری زندگی میکنی که کسی واسه شنیدن باب مارلی عطش نداره، برو غصه کلاسیک‌ها رو بخور!
در زندگی مدرن باش، Ipod touch ابزار خوبیه ولی گاهی باید صدای خش خش نوار کاست را شنیده باشی، گاهی باید واسه شنیدن یک موسیقی خوب بیفتی تو خط بالا پائین کردن کل رادیوهای موج کوتاه و بلند رسیور مدرن‌ت، گاهی وقتها به خودت زحمت بده واسه شنیدن چیزی که لیاقتش رو داری.
حامی خواننده بدی نیست، علی لهراسبی رو میشه توی تاکسی تحمل کرد ولی فکر بدی نیست که روزی 10 دقیقه موسیقی ایرانی گوش کنی، ازت نمیخوام که درویش‌خان گوش کنی تا خوابت بگیره، برو قوامی گوش کن، برو غصه حسن گل نراقی رو بخور که فقط صداش زمانی پخش میشه که بخوان تو فیلمها حس قدیمی بودن رو بهت منتقل کنن، غصه ستاره‌هایی مثل دلکش و ویگن رو بخور غصه‌ی دوره‌ی که تلفیق فقط صدای محسن نامجو و ساز سه‌تار با گیتار کیوسک خلاصه نمیشد، دوره‌ی که جمشید شیبانی و کوروس سرهنگ‌زاده خیلی تک بودن و هستن این صداها!
قبول دارم مدونا و اسپیرز جذاب هستن، سـک.ـسی هستن و از چیزی میخونن که مال عصر توئه و میفهمی‌شون ولی خدائیش گاهی از last.fm صدای joe Dassin رو گوش کن، صدایی که تمام عشق و امید از دست رفته و زندگی روزمره‌ت رو میتونه زیرسلطه ببره، صدایی که هنوز همانندش رو من یکی نشنیدم.
بله! هر کس سلیقه خودش رو داره، ساسی مانکن رو من نمی‌پسندم ولی شما می‌پسندی، من هم از داشتن یه فورد GT بدم نمیاد ولی گاهی دوست دارم که سوار فورد دهه شصت بشم، من هم کفشهای اسپرت و شلوار جین‌م رو دوست دارم ولی گاهی پوشیدن کت و شلوار و کلاه شاپو خالی از لطف نیست، گاهی جدی باش، فقط گاهی!
ما توی عصر خوبی زندگی میکنیم، عصری که صداهای دویست سال گذشته ضبط شدن و به اینترنتی دسترسی داریم که غریب‌ترین زبونها و صداها با ما فاصله‌شون تنها چند کلیکه تا شنیده بشن، تا مجدداً و توسط تک‌تک ما کشف بشن، کاشف بزرگ شنیده‌های خودتون باشید، بهترین‌ها رو انتخاب کنید قبل از اینکه توسط کانال‌های تلویزیونی و رادیویی سهل‌ترین و بازاری‌ترین موسیقی‌ها رو بخوردتون بدن!

پی‌نوشت:
سعی کردم تو این پست از هنرمندایی یاد کنم که زیاد غریب هم نباشن واسه‌تون و کمابیش چیزایی ازشون شنیده باشید، اگه کمی پشتکار از خودتون نشون بدید مروارید‌های درخشانتری پیدا خواهید کرد که همصدای شب‌ها و روزهاتون باشن!

3 comments سه شنبه,16/فوریه/2010

زمستون طولانی شده آقای فرهاد مهراد عزیز!

توصیه: برای درک این یادداشت می‌بایست آهنگ “بوی عیدی از فرهاد مهراد” را شنیده باشید، در صورتی که به این قطعه دسترسی ندارید به شما توصیه میکنم از اینجا دانلود کنید!

آقای فرهاد مهراد عزیز سلام
این روزها مملکت حس و حال خوبی نداره و من مدام توی گوشم صدات رو میشنوم که میگی: ای کاش آدمی می‌توانست وطن‌ش را با خود ببرد هر کجا که خواست! و من در عجبم که چرا نمی‌شه؟ یا نمی‌ذارن که بشه؟ چرا خدا این قدرت را به من نمیده؟ اصلاً خدای من چه خداییه که کار رو به جایی رسانده که منی که تا حالا آزارم به مورچه‌ی نرسیده آرزوم شده که ای کاش بشر می‌تونست وطن‌ش را با خودش ببره هر کجا که خواست؟ خُب خدا نمی‌تونست کاری کنه که آدم هم توی وطن‌ش بمونه و احساس خوشی از زندگی‌ش داشته باشه؟ یارانه نباشه؟ صف بنزین و گاز CNG نباشه؟ صف ATM نباشه؟ صف روغن و قند کوپنی نباشه؟ مشکل خوشه و خوشه‌بندی نباشه؟ خُب این چه آفرینشی بود از روز اول؟ چرا کار منو به اینجا رسونده این خدا؟ توی این مملکت کفاره چه گناهی رو دارم پس میدم؟ چرا مشکلات اقتصادی‌م رو توجیه دینی میکنه این خدا؟ چرا نیازهای انسانی‌م رو پاسخ نظامی میده این خدا؟ نمیشه شرایط اینطوری نباشه که وقتی ساعت 11 شبه و میخوای برگردی خونه‌ت تا کپه مرگت رو بذاری توی پمپ بنزین نگاه‌های خالی از همه‌چی هم‌ نسل‌هات رو نبینی؟ هم‌نسل‌هایی که بزور 26ساله‌ هستن! نمیشه واقعاً؟
آقای فرهاد من مدام حسرت میخورم، حسرت بچگی‌ها و ترانه‌هات رو، حسرت ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه و شادی شکستن قلک پول و یا وحشت کم شدن سکه‌های عیدی از شمردن زیاد و من مدام حسرت میخورم به شما که چرا و چرا من نمی‌تونم با اینا زمستون رو سر بکنم؟ و یا حتی با اینا خستگی‌م رو در بکنم؟
و من نمی‌دونم چرا برق کفش جفت شده تو گنجه‌ها مرهم درد من نمیشه؟ و چرا عشق ستاره ساختن با دولک قلبم رو گرم نمیکنه؟ یا حتی بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب این بوی خون لعنتی رو از حس دماغی من نمی‌بره؟ آقای فرهاد زمستون این مملکت طولانی شده و من از آواز شما تنها شب جمعه پی فانوس گم شدن رو می‌فهمم که از قضا این فانوس هم مدام از شدت باد مخالف دود میکنه و خاموش میشه.
فرهاد عزیز، برای اولین بار حرف‌هات را نمی‌فهمم،‌ درک نمی‌کنم،‌ به من نشونه‌ی تازه بده! به من نشون بده که چطور میشه معنی لبخندهای تلخ دوستات رو تعبیر به درد نکرد؟ درد زاده‌شدن توی کشور ایران، درد خفه شدن توی تاریک‌ترین دوران‌های این مملکت؛ لطفاً بگو! بگو چطور میشه که چند نسل از مردم این مملکت اصلاً احساس تعلقی به این دوره زمانی ندارن؟ به من بگو فرهاد مهراد عزیز!

Add comment سه شنبه,9/فوریه/2010


بدانيد و آگاه باشيد كه :

rss in feedburner

در اين وبلاگ شما نوشته‌هاي من،مرتضي بهمني، را در مورد مسائل مختلف حاكم بر فضاي ذهني من و ديدگاه من را نسبت به جامعه مجازي و واقعي كشور ايران را مي‌خوانيد و مي‌بينيد، براي كسب اطلاعات بيشتر در مورد من لطفاً برگه‌ " درباره من " و براي شناخت منش من برگه "مرام‌نامه مجازي" وبلاگ رامشاهده بفرمائيد .

كاغذ پاره‌ها

توئيت‌هاي من

تاريك‌خانه من

Portrait of a friend

self portrait

portrait for majnoon : براي مجنون، جنون ليلي

cloud's: painting or photography?

More Photos

دسته بندي موضوعي مطالب

روزي روزگاري …

اعضاي قبيله من

حمايت ميكنم از ...