Posts filed under 'cinema'

خوشحالي و آزادي!

” نمي‌دونم شاد نيستم چون آزاد نيستم و يا آزاد نيستم چون شاد نيستم. “

[از نفس افتاده - 1960]

1 comment شنبه,10/اکتبر/2009

عشق رنج است!

نويسنده وبلاگ در اينجا از لحظات شكست عشقي‌اش ميگويد….

Continue Reading Add comment شنبه,26/سپتامبر/2009

تعطيله آقاجان! تعطيله!

اينجا تعطيليه!
فعلاً نه حس نوشتن دارم، نه حس وصيت نامه نوشتن، نه وقت ميكنم از وردپرس و متن باز بنويسم و نه وقت ميكنم چرند و پرند ادبي و سياسي و فرهنگي و هنري(خصوصاً سينمايي) و هر چيز ديگه اي بنويسم. با خودم خيلي وقته كه خلوت كردم و دارم حال ميكنم.
از قديم گفتن رنج بشر از دونستنه! و من به اين حرف ايمان آوردم! ديگه روزنامه نمي خوانم و توي سايت‌هاي سياسيون و خبرگذاري و فعالان حقوق بشر نمي چرخم و در نتيجه هيچ احساس ناراحتي از اوضاع جامعه پيرامونم ندارم، در واقع چشمام رو بستم و هيچ علاقه‌اي به دونستن و بحث كردن ندارم و قيد ترسو شمرده شدن هم زدم.
فعلاً فقط مي بينم و ديده‌هام رو منتقل ميكنم، خواستي ببيني از اينجا ببين و اگر خواستي زماني بفهمي كه برگشتم پيگير اين فيد باش!
….
خلاص شدم!

1 comment شنبه,3/ژانویه/2009

وُیتسِک : جنون یا شیدایی؟

وُیتسِک : هوای خوبیه کاپیتان! به آسمون خاکستری نگاه کن، حس خودکشی بهت دست میده! من باید بهش فکر کنم! لعنتی! من باید برم! [وُیتسِک می‌رود ...]
کاپیتان : مردم باعث سرگیجه‌ام میشن، خوشم نمیاد، یه مرد خوب به زندگی‌ش توجه میکنه و اون رو دوست داره، یک مرد خوب شجاعت نداره، شجاعت مال احمقاست! فقط برای اینکه عشق‌م رو به زندگی ثابت کنم اومدم جنگ، مُضحِکه! مُضحِکه! [کاپیتان بصورت احمقانه‌ی می‌خندد و می‌رود]

woyzeck-small

وُیتسِک (woyzeck) فیلمی است به کارگردانی ورنر هرزوگ محصول سال 1979 ، این فیلم دارای چهار شخصیت اصلی است :
01 وُیتسِک : مردی میانسال، سرباز و پدر یک فرزند نامشروع که تمام درآمدش را به زنش،ماری، که فاحشه است می‌پردازد؛ وُیتسِک کسی است که همیشه خود را در معرض عذاب طبیعت (خداوندگار) می بیند و با حرف‌های فلسفی و مبهم خویش شخصیتی پریشان و بی‌دفاع را نمایش می‌دهد، دیگران همیشه از وُیتسِک سوءاستفاده میکنند.
02 ماری :‌ همسر وُیتسِک زنی زیبا و مادر یک کودک نامشروع است، ماری مشخص نیست چرا با وُیتسِک زندگی می‌کند در حالی که عاشق طبالی از دسته موسیقی ارتش است. او خودش را همچنان جوان؛ زیبا و فقیر می‌داند و هر بار بعد از همخوابی با دیگران و خیانت به وُیتسِک، مستحق عذاب و تنبیه می‌یابد، ماری همواره سایه سنگین احساس گناه و عذاب را بر خویش احساس می‌کند.
03 کاپیتان : فرمانده‌ی کاتولیک قرارگاه که همیشه از تقوا و پرهیزکاری سخن می‌گوید و همیشه سعی می‌کند عقاید و ترس‌اش را از قیامت به دیگران منتقل کند، او هیچوقت قادر نیست که سخنان دیگران را درک کند و بعد از هر هم‌کلامی با دیگران می‌گوید : ” مردم باعث سرگیجه‌ام میشن”. او مرعوب همیشگی کلیساست و از مرگ به شدت می‌ترسد.
04 پروفسور : پزشک دیوانه‌یی که سعی می‌کند تمام مسائل را با علم پزشکی (عقلانیت) تحلیل و بررسی کند، او از نقاط ضعف همه استفاده می‌کند و همیشه فکر می‌کنند که دیگران دچار بیماری یا توهم کشف نشده ،ولی قابل درمان، هستند. او تنها به پزشکی(عقلانیت و منطق) فکر می‌کند و به هیچ عقیده‌ و دیدگاهی احترام نمی‌گذارد.

اطلاعات بیشتر در مورد این فیلم را از اینجا پیدا کنید.

2 comments سه شنبه,6/می/2008

برای ثبت در تاریخ …

چند روزي وبلاگ‌نويسي رو رها كردم و در عوض‌اش نشستم توي سه روز كلي فيلم و موسيقي و كتاب خوندم و ديدم و شنيدم . فهرست زير يك فهرست جمع و جور ولي ناقص از فعاليت‌هاي اين چند روز منه ، هر چند ؛ چند تايي افزونه براي وردپرس هم فارسي كردم و كلي شعر و صدا هم از خودم ضبط كردم كه اگه خدا بخواد اولين پادكست رو منتشر كنم!

[موضوعاتی که به تازگی در موردشان فکر کردم]
01 سیاه‌پوستان ساکن آمریکا ، کسانی که نه خودشان و نه پدرانشان هیچوقت در آفریقا نبوده‌اند وقتی خبری از جنگ در قاره آفریقا میشنوند و یا می‌بینند یا می‌خوانند آیا ناراحت میشوند؟ آیا احساس تعلقی به آفریقا دارند؟
02 بررسی و تفکر در فلسفه شرق و ذن (نیاز به هوای تازه‌ای داشتم، در ضمن فلسفه غرب هم دیگه شورش رو درآورد؛ همشون همدیگه رو نفی میکنن از بس خودخواه‌ن!)
03 این گفته وودی آلن : “اینقدر به خود ارضائی گیر ندین! همبستر شدن با کسی هستش که دوستش دارم!”(اینطوری هم میشه به این موضوع نگاه کرد ، ممنونم وودی!)
04 چرا صدای چرخش کره زمین رو نمی‌شنویم در حالی که بشر صدای حرکت یک ملحفه رو توی هوا یا افتادن یک برگ روی زمین رو میشنوه؟ (عجیب نیست؟در ضمن یادم نمیاد این موضوع رو کجا خوندم!)

[موسیقی‌هایی که به تازگی گوش داده‌ام]
01 آلبوم Songs from a room اثر لئونارد کوهن در سبک Folk (شاهکار)
02 موسیقی فیلم Arizona Dream اثر گورن برئگویک در سبک REGGAE (بی‌نظیره، بعضی جاها خصوصاً توی رگی کولیان خیلی خیلی به موسیقی ایرانی نزدیک میشه!)
03 آلبوم Possession اثر لیلی افشار (جالب توجه هستش! نواختن آثار کلاسیک موسیقی با گیتار)
04 مجموعه دکلمه اشعار سهراب سپهری با نام “ابیات تنهایی” با صدای شاعر و شخصیت محبوبم “احمدرضا احمدی”

جك نيكلسون در پرتره‌اي از واتسون

[کتاب‌هایی که به تازگی مطالعه کردم]
01 “هایکو ، شعر ژاپنی از آغاز تا امروز” برگردان احمد شاملو – ع.پاشایی (برای بار دوم بعد از یکسال خواندمش ؛ از بخش ئونی تسورا بیشترین لذت رو بردم!)
02 “یادداشت‌های شخصی یک سرباز” نوشته سلینجر با ترجمه علی شیعه علی (خواندنش خالی از لطف نبود)
03 “یک گفتگو” ناصر حریری با نجف دریابندی (بعد از خوندن گفتگوی ناصر حریری با احمد شاملو و چندین کتاب در مورد گلستان رفتم سراغ نجف دریابندی؛ کتاب دیگه‌ای توی این مایه‌ها سراغ ندارین؟)
04 “ترس و لرز” سورن کیرکگور با ترجمه عبدالکریم رشیدیان (کتاب رو دو سالی میشد که خریده بودم! چند روز پیش دلم هوس “هامون” کرد ، یادم اومد که کتاب رو نخوندم!)

[فیلم‌هایی که به تازگی مشاهده کردم]
01 “سریال 24″ فصل اول (از یک سریال چه انتظاری دارین؟ احمقانه، ساده‌انگارنه، هیجان بی‌خود)
02 “پرسپولیس” به کارگردانی مرجان ساتراپی (تماماً بر اساس مستندات تاریخی و بدون اغراق و سیاه‌نمایی، شاهکار)
03 فیلم مستند آموزشی “راز” (واقعاً؟ این یک رازه؟ میدونستمش ولی به کسی نمیگم که این همون رازه! مطمئن باش!)
04 فیلم “همه چیز در مورد مادرم” ساخته پدرو آلمودوار (قابل ستایش ولی نه چندان بزرگ! آلمودوار سازنده آثار جمع و جور ولی زیباست)
05 “لباس حاضری” ساخته رابرت آلتمن (صریح و تاثیرگذار، پایان شاهکاری داره که بلند شدم و براش دست زدم!)
06 “حرفه : خبرنگار” ساخته میکلانجلو آنتونیونی (دیدنی و قابل تامل، هر چند پایانش پیچیده کرد فیلم رو! همیشه حس میکنم یک چیزی توی رابطه اروپایی‌ها تعریف نمیشه و یک حلقه‌ی داستان کمه)
07 “Stolen Kisses” ساخته فرانسوا تروفوا (شدیداً لذت بردم ، حس و حال عالی‌ی توی فیلم در جریانه!)
08 “رقصنده در تاریکی” ساخته لارنس ون تریه (انسانی و حکایتی زیبا از زشتی‌های زندگی؛ دوبار فیلم رو متوقف کردم تا تونستم تماشاش کنم از بس تلخ بود)

7 comments دوشنبه,18/فوریه/2008

خوزستان + مزرعه پدري

[ این نوشته از وبلاگ قدیمی من به این وبلاگ منتقل شده است و بعد از ویرایش و اصلاح منتشر شده است ] [ من آدم پررويي هستم در واقع ركم ، اگه نميتونيد تحمل كنيد اين مطلب رو نخونيد! ]

این روزها برای شما به احتمال زیاد مثل همه روزهای خداست و هیچ فرقی نداره ، اما برای من خیلی فرق داره همچین روز‌هایی سالگرد آغاز یه جنگ هشت ساله است! جنگی که تقریباً تمام بار و سنگینی‌اش رو دوش خوزستان و جنوب بود .

خوزستانی‌ها از جنگ تعریف خودشون رو دارن ، خوزستانی از حنگ خوشش نمیاد ولی اگه از یه تهرانی ، یک کرجی ، یک بچه بسیجی بپرسیم که نظرت در مورد جنگ چیه ؟ سریع جواب میده که جنگ یک آزمایشه الهیه ! یک راه برای رسیدن به خدا ! ولی خوزستانی جواب میده : جنگ بدبختی هستش و برد و باختی نداره و حتی شروعش شکسته !

شما به احتمال زیاد نه میخواین و نه میتونید که با من در مورد جنگ و تعریف‌اش همذات‌پنداری کنید چونکه خوزستانی نبودید و مصیبتهای خوزستانی بودن رو نچشیدید! طعم کمبودها رو نچشیدید!

ما خوزستانی ها آدم نیستیم!

آقای احمدی نژاد رئیس جمهور شما تقریباً شش ماه پیش اومد خوزستان و گفت : ” بعد از جنگ تحمیلی ، نظام آخوندها [ از ذکر واژه‌های نظام جمهوری و اسلامی معذورم! ] تصمیم گرفتند که تا اطلاع ثانوی اقدامی برای بازسازی خوزستان نکنند ! چونکه خوزستان در معرض خطر هستش و نباید سرمایه‌ای ملی رو در معرض خطر قرار داد! ولی در سال 85 بابای نظام [ رهبر ] تصمیم گرفت که اقدام به بازسازی خوزستان کنه! “

و اما سوال :

خوزستان زیر بمب و ترکش و … قرار گرفت ، خوزستان ویران شد ، خوزستانی آواره شد ، خوزستانی بی کس و کار شد و خوزستان و خوزستانی دینش رو به اسلام و انقلاب ادا کرد ، اما آیا حق خورستان و خوزستانی نادیده گرفته شدن بود؟ آیا ایران و اسلام و انقلاب دین‌شون رو به خوزستان ادا کردن؟! به نظرتون اگه خوزستان از دست میرفت ایرانی باقی میموند؟! به خدا شک دارم! شک دارم که توی نقشه ، خاکی به نام ایران پیدا می کردید! اگه اینطور میشد شما و من هم میشدیم درست شبیه فلسطینی ، عراقی ، افغانی ، میشدیم بی کس و آواره!

یک سوال دارم : ایران بعد از جنگ هشت ساله با چی بازسازی شد ؟! با شهرک‌های صنعتی تهران یا اصفهان یا تبریز یا اراک یا شایدم با گلاب کاشان و پسته رفسنجان!؟ با چی بازسازی شد!؟

ایران با نفت خوزستان بازسازی شد! ایران با حمالی های خوزستانی ها بازسازی شد! ولی چرا خوزستان نباید بازسازی میشد!؟ یعنی نفت خوزستان به اصفهان و اراک و شیراز و تبریز و خراسان و بخصوص تهران حلاله ولی برای خوزستانی ها حرام!؟

همین الان برید و یک جستجویی کنید ببینید چند تا سد بزرگ آبی توی ایران ساخته شده و چند تاش توی خوزستانه!؟ 70 درصد سدهای بزرگ آبی توی خوزستانه! ولی خوزستانی آب‌ آشامیدنی‌اش رو که به اصفهان و قم و کویت فرستاده میشه رو بصورت بشکه‌های 20 لیتری و از چند کیلومتری‌ خونه‌اش تحویل میگیره! خوزستان دومین تولید کننده گندم توی کشوره! خوزستان دارای بزرگترین بنادر کشوره! خوزستان بزرگترین حوضچه نفتی توی جهان رو داره! ولی همچنان خوزستان ویرانه و خوزستانی حمال!

وقتی کسی فیلمی از جنگ هشت ساله می بینه سریع جیغش درمیاد که جنگ تموم شد! خلاص! چه دلیلی داره که ما بچسبیم به جنگ و … چه دلیلی داره که حاتمی کیا و ملاقلی‌پور و امثالهم بیان و فیلمی در مورد جنگ بسازن!

ولی باور کنید جنگ برای ما خوزستانی ها هنوز ادامه داره! هنوز ما تهدید میشیم ، هنوز امنیت نداریم! هنوز آرامش نداریم ، هنوز بیچاره‌ایم! هنوز داریم خون میدیم! برای خاکمون می جنگیم! برای داشتن یک سرویس کوچیک و ابتدایی باید سالها عمرمون و وقت‌مون صرف بشه!

اگر گذرتون به بازار افتاد لطفاً از کلوپ فیلم ، فیلم ” مزرعه پدری ” [ رسول ملاقلی پور - 1383 ] رو کرایه کنید و تماشا کنید ، ببینید میتونه جای حمود توی فیلم باشید! شک ندارم که شما نمی تونید! شک ندارم که خود من هم نمی تونم ولی خوزستانی تونست!

این روزها که حرف و حدیث تهدید نظامی مجدداً بحث روز شده تن ما خوزستانیها داره میلرزه! چونکه اگه جنگ بشه اولین جایی که اقدام به کوبیدن و تصرف‌ش خواهند کرد خوزستانه ! خوزستان من !

بیخیال! شما که گوش شنوا ندارید! اگه داشته باشید کاری از دستتون برنمیاد! بعداً سر پل صراط یقه همه‌تون رو میگرم و طلبم رو باهاتون صاف میکنم! البته اگه حق و انصافی در اون دنیا وجود داشته باشه!

خواهش میکنم کلیپ زیر که برشی از فیلم “اعتراض” به کارگردانی “مسعود کیمیایی” هستش رو ببینید و نظرتون رو توي بخش نظرات ذكر کنید . به شخصه بهترین تعریف‌ها و دیالوگ‌ها رو در مورد جنگ توی کلیپ زیر شنیده‌ام!

http://video.google.com/videoplay?docid=3012483119503558443&hl=en[/googlevideo]

3 comments دوشنبه,24/سپتامبر/2007

برای سینما / تراژدی ها پایان ندارند!

رئیس : رفتم عقبش ! تا بکشمش! ولی وقتی دیدمش فهمیدم هنوز هم دوسش دارم!
مسعود کیمیایی خراب کرد! رئیس یک فاجعه بود ، از دوستام اونایی که حکم رو دیدن میگن خوب بود! ولی رئیس قضیه اش جداست ! میگن ، میگم بده / بد شده! خیلی بد!
رفتم عقب رئیس ! رفتم که برسم! ببینم! بگم اوهوی دنیا ! هنوز هم فیلم خوب میاد بیرون ! ایرونی ایرونی! خونی خونی! ولی نه !!

صد کیلومتر رو طی کردم توی گرمای پنجاه درجه خوزستان! برای سانس 2 ظهر بلیط گرفتم و نشستم! با میثم نشستم ! دو تا جمعه گذشت تا وقت شد و پول کرایه هامون جور شد تا رفتیم اهواز ! تا بریم رئیس ببینیم! ولی فیلم خراب بود! بد بود! سینما هم بد بود ! آخه سینما آفریقا که مال فیلم نشون دادن نیست! فیلم رو گند زد! منم بد جور پشیمون شدم ازcinemaandme.png دیدنش! ای کاش نمی دیدمش! ایطنوری حداقل میشد عین حکم! عطشی باقی می موند برای دیدن کار مسعود !

یک چیزی توی فیلم خیلی اذیتم می کرد! نمی دونم چی بود! ولی گمونم اعیونی بودنش بود!

اعیونی بودن مال من نیست! مال مسعود هم نیست! ما جنوبی ایم هر دو تامون! من جنوب کشور ! مسعود جنوب تهران! هر دو زورمون میاد بهمون زور بگن! اخه مردی که به ریش و سبیل داشتن و پشم سینه نیست! مردی به خونه! به رگه! به دله که وقتی اسم خدا میاد بگی ! بزرگه! ولی ما با خداش کار نداریم! ما حقمون رو می گیریم به حکم زور و چاقو ! به حکم مردی و مردونگی! هر چقدر هم خدا بزرگ باشه!
رئیس بد بود ، زد تو ذوقم ! آخه مسعود ، لامصب اگه میدونستی چقدر دوست دارم! اعتراضت هنوز که هنوز اول لیستمه برای دیدن فیلم! رئیس نه! صدای سالن بد بود! دیالوگ ها رو نگرفتم!
از اعیونی ات خوشم نیومد! ولی تیتراژش خیلی خوبه! قشنگه! مدرنه! تیتراژهای مسعود همیشه مدرنن! همیشه که نه! اکثر مواقع! تیتراژش کار مشترک بود ، جواد طوسی یکی از پایه های تیتراژ بود! باید بهشون ای ول گفت!

با رضا یزدانی هم حال نکردم! چرا نمی دونم! خوش نیومد! کلاً موسیقی فیلم رنگ به رنگ بود! هزار رنگ! عین شخصیت ها ! از یک طرف یزدانی راک میخونه ! از یک طرف امیر عبدالله بستکی میخونه! بستکی میرقصه! از طرفی اپرا میاد و پای ایتالیا میاد وسط که عشقه! از طرفی آهنگ دیس دیس دستا بالا! معجون عجیبی بود موسیقی این فیلم / شاید دیگه آلبوم های یزادنی هم گوش ندم! شاید!
نمره ام به رئیس : 9 از 10 / قبول نشدی مسعود! از این معرکه سربلند بیرون نیومدی! بعداً بازم میام عقبت!
روز سوم : قصه ای ما جنوبی ها که اینقدر خوبی ام!
روز سوم هم دیدم! سانس 11:30 دقیقه بلیط گرفتیم! خوب بود! بد نبود! یک جایی خارج بود! یک جاهایی نه!
راستی چرا به باران کوثری جایزه دادن!؟ لهجه داغون بود! یک جایی فارسی ! یک جاهایی عربی! یک جاهایی آبادانی !
حامد بهداد کارش خوب بود! ولی مثل همیشه نبود! یک جورایی می لنگید! اما باحال صحبت می کرد ! ” اما ولی “
پوریا پور سرخ بد نبود! ولی وقتی می اومد ادای خوزستانی ها رو در بیاره گند میزد! ” هیکچس با خواهر مو حق نداره حرف خواستگاری بزنه!” آخه این دیالوگ رو اینطوری میگن کا؟! گند زدی! ” مو هم باباشم ، هم ننه‌اش” این رو چرا اینطوری گفتی !کلاً دیالوگ نویسی های فیلم مشکل داشت! ولی کار پورسرخ هم که شناخت زیادی ازش نداشته و ندارم بد نبود! راستی اون صحنه رودخونه که رضا میزنه از آب بیرون و داد میزنه گند ترین نمای فیلمه! نمیشد عذاب روحی رو جور دیگه ای نشون داد!؟
ولی قسمت های تراژیک فیلم خوب بود! یکی دو جا اشکم در اومد ! به فیلم ربط زیادی نداشت! گمونم به خاطر خوزستان بود! به خاطر عشق ام! مادرم! پدرم‍ ! ناموس ام ! وطنم!
نمره ام به روز سوم : 12 از 20 / به خاطر همه چیز ! به خاطر خوزستانم!

1 comment شنبه,4/آگوست/2007

نامه ای به گامپ بزرگ!

برادر فارست گامپ سلام
خوبی؟ فارست کوچولو چطور است!؟ مرگ جنی را به تو تسلیت میگویم ، هر چند خیلی دیر شده است! امیدوارم که چرخ کمپانی بابا گامپ بچرخد! خیلی تندتر از همیشه و پولت هم بیشتر شود! اگر هم وقت کردی کمی میگو برایمان بفرست ! خوشمان می آید ، دعایت هم می کنیم تا عین جنی پرنده شوی و از اینجا دور!

Forrest Gump

تو مرا نمی شناسی ولی من می شناسمت ، من خیلی ها را میشناسم ! من پدرخوانده دون ویتو کارلئونه را میشناسم! تراویس بیکل را هم می شناسم! ریک رو هم میشناسم ! همان که همیشه میگوید : ” این همه کافه ، حالا تو هم مستقیم باید بیای کافه من! ” و سام هم همیشه بدرخواست الزا ترانه “همچنان که زمان می‌گذرد” را میخواند و اجرا میکند! کافه‌شان خوب است ! [ مختلط است ! خوش میگذرد !!] الیور توئیست را میشناسم ! دخترک کبریت فروش هم میشناسم ! این دو تای آخری که گفتم خیلی قدیمی اند! بزور یادم می‌آیند ولی می دانم که درست شبیه من بودند ! کلی بدبختی داشته اند! و کلی آدم پست و پلید و سبیلو دورشان را گرفته اند!
قدیمتر‌ها که دز بچگی‌مان بیشتر بود خوشحال بودیم از اینکه خیلی خوشبخت هستیم و عین الیور توئیست نیستیم و یا مثل دخترک کبریت فروش مجبور نیستیم شب عید برویم کار کنیم و توی سرمای چله زمستون کبریت بفروشیم و در نهایت بخاطر مصرف قرص اکس برویم در عالم توهمات و توهم تمام گوشت و چراغ نفتی های عالم را بزنیم! بچه بودیم دیگر!
ولی الانه که کمی گپ‌تر شدیم [ بزرگتر شده ایم ] دیگر نا نداریم ! خسته ایم! باید برویم خدمت! باید برویم ، در آنجا قرار است یاد بگیریم که چطور مردم را در خیابان بازداشت کنیم و به دخترهای اونجوری گیر بدهیم! ، باید یاد بگیریم که چطوری پاچه پاس‌بخش خود را بخارانیم و گذران عمر کنیم! باید بی خیال دانشکده هنر شویم و برویم سراغ دود و سیگاری شویم و چون آسم هم داریم احیاناً از دود سیگار خود و دیگر آشخوران مملکت [ ایضاً سربازان ] خفه شویم و بمیریم!
برادر فارست گامپ می‌بینی که خیلی بدبختی داریم! مشکل کارت سوخت هم داریم! خوش به حال تو که همیشه یکی را داری تا بگوید : بدو فارست ! بدو فارست! و همیشه میدوی و به کارت سوخت نیاز نداری!
خوش بحال تو که جنی کفش های اسپرتی برایت خریده و خوش به حالت که میتوانی با آنها بدوی و بروی تا آخر دنیا و چند اقیانوس را ببینی ! خوش به حالت!! ، من حتی نمی توانم بروم تا رودخانه خشکیده شهرم! آخر چند سالی هست که در کشور ما خشکسالی آمده است و خدا را شکر من در جنوب کشور هم زندگی می کنیم! من همیشه در چوق آب ده‌مان شنا می کنم! البته بیشتر گِل‌بازی است! چونکه تا سینه می روم توی گل و عین اسب آبی غلط میزنم و حال می کنم!
برادر فارست گامپ راستی از سروان دان چه خبر ؟ بلاخره با نامزدش ازدواج کرد یا نه!؟ همان دختر ویت کنگی را میگویم! همان خانم کوتاه قد خنده‌رو را!
خوش به حال سروان دان که زن گرفت و دیگر معذب نیست! خوش به حالش! من نمی توانم زن بگیرم چونکه پول ندارم حتی برای اینکه بتوانم شرق ۲۰۰ تومانی ام را بخرم باید قید تاکسی را بزنم و پیاده گز کنم! من که عین تو و سروان دان سهام کمپانی اپل ندارم و بابا گامپ‌ی نداریم! خیلی بد است نه!
برادر فارست گامپ دنیایت چقدر قشنگ است ! دو ساعت فیلم‌ات را که می بینم بجز تو به هیچکدام از بدهی هایم فکر نمی کنم! خستگی ها هم برایم معنی ندارند! تو که احمق بودی توانستی کلی پولدار شوی و زن بگیری و کارخانه جوجه‌‌کشی راه بیندازی ولی من که خیلی عاقلم! [ این را همیشه مادرم میگوید ! حداقلش از تو که بیشتر میفهمم ] همیشه دارم بی پولی می کشم و در حسرت بانویی که با یک پرادوی سپید بیاید و سوارمان کند و ببرد به سرزمین های نورلند و در کنار هم و در خانه اعیانی پدر محترم‌شان سکنی بگزینیم و کلی خوش باشیم مانده ایم! ما چقدر بد‌بختیم! دریغ از یک بانو با تاکسی دربست!
برادر فارست گامپ چطور میتوانم احمق باشم!؟ عین تو ! چطور میتوانم معنی عشق را بفهمم وقتی همه از پول صحبت می کنند! برادر فارست گامپ در کشور من حتی احمق ها هم کار احمقانه نمی کنند! ما خیلی بدبختیم!

2 comments پنجشنبه,26/جولای/2007

چهار اپیزودی سینما

اولي : هفته گذشته برنامه سينما يک ، آشغال ترين دوبله چند سال اخير تلويزيون را نمايش داد . فيلم “شب بخير و موفق باشي” ، فيلمي از ” جورج کلوني ” . فيلمي که تمام کوبندگي و قدرتش در جذب مخاطب با دوبله ضعيفش به هدر رفت!
آيا اين دوبله مناسب پخش از اولين شبکه تلويزيوني کشور بود ؟ شبکه اي که مديرانش لقب شبکه ملي را به آن داده اند !
دلايلم هم اين دو مورد است :
يکم : انتخاب نامناسب صداهاي دوبلورها براي شخصيت ها و کارکترها!
دوم : هماهنگ نبودن صدا و تصوير ، طوري که لب ها مي جنبيد و صدايي نمي آمد و يا بلعکس! ، گويا يادشان رفت که مي بايست که صدا و تصوير سينک زده شود .
دومي : دوباره نشستم و براي چندمين بار روشنايي هاي شهر را ديدم!
فيلمي از چارلي چاپلين ، داستان مردي بينوا و آواره (شخصيت ثابت و معصوم فيلمهاي چارلي چاپلين) که بخاطر عشقCharles-Chaplin به دختري گلفروش دست به اقداماتي مي کند که زماني نچندان دور حتي براي زندگي خود هم حاضر به انجام اين اعمال نمي شد !
او به رينگ بوکس مي رود و خطر مي کند ، او با دزدها و پليس ها در مي افتد و خود را به زحمت مي اندازد و حتي به زندان مي رود ولي بلاخره هزينه جراحي چشمان دخترک را تهيه مي کند!
فيلم صحنه ها و سکانس هاي زيبا و فرح بخش بسياري دارد ، هر چند زماني هم بصورت طنز تلخي در مي آيد که انسان را مي رنجاند .
براي مثال در سکانسي که چارلي با لباس هاي پاره و پوره اش از زندان آزاد ميشود و در خيابان قدم مي زند و در همين هنگام توسط دو نوجوان روزنامه فروش مسخره ميشود و ديگران و من جمله دخترک نابينا ، که اکنون بينايي اش را باز يافته است و تا قبل از اين چهره چارلي را نديده بود، به او مي خندند او در اين لحظه متوجه گلي کوچک و پژمرده مي شود که توسط دخترک به خيابان انداخته ميشود ، اين گل پژمرده درست شبيه به تکه گلي است که روزي چارلي از دخترک نابينا هديه گرفته بود ولي اکنون که دخترک بينا شده اين گل کوجک و زيبا را به خيابان مي ريزد ، گلي که زماني براي تشکر و هديه به ديگران کافي بود!(انسان ها چقدر سريع تغيير کرده و بي ارزش ميشوند !)
سومي : چهارشنبه سوري رو که يادتونه ، فيلمي که سال گذشته جشنواره فجر ازش استقبال شد ، چند روزي هستش که توي ويدئو کلوپ ها اومده!
اگه مثل من فرصت پيدا نکردين برين سينما و فيلم رو ببينيد ، بريد از کلوپ کرايه اش کنيد و به اين قسمت دقت کنين :
اواسط فيلم (ديسک دوم) جايي که حميد فرخ نژاد از آسانسور ميره پائين تا چند تا با هديه تهراني کتک کاري کنه ، وقتي فرخ نژاد شروع به کتک کاري مي کنه ، اگه کمي دقت کنين مي بينين که اون کسي که کتک ميخوره هديه تهراني نيستش بلکه يک مرده که از زير چادر در مياد و پا ميزاره به فرار! (سوتي جالبي بود ، کلي خنديدم!)
چهارمی : رسول ملاقلی پور هم مرد!
نه اشتباه نکنید من مرده پرست نیستم ، فقط خواستم بگویم که بعضی فیلمهایش را دوست داشتم و بعضی دیگر را نه!
ولی بلاخره مرد ، همه می میرند ، خدا بیامرزدش

Add comment چهار شنبه,18/جولای/2007


بدانيد و آگاه باشيد كه :

rss in feedburner

اين وبلاگ، وبلاگ جديد مرتضي بهمني است. سابقاً در دامنه شخصي پيكسل پست مينوشت. براي كسب اطلاعات بيشتر در مورد مرتضي بهمني لطفاً برگه " درباره من " را مشاهده بفرمائيد .

كاغذ پاره‌ها

RSS Linkdump

دسته بندي موضوعي مطالب

روزي روزگاري …

1356

اعضاي قبيله من

حمايت ميكنم از ...