Posts filed under 'literature'
تعطيله آقاجان! تعطيله!
اينجا تعطيليه!
فعلاً نه حس نوشتن دارم، نه حس وصيت نامه نوشتن، نه وقت ميكنم از وردپرس و متن باز بنويسم و نه وقت ميكنم چرند و پرند ادبي و سياسي و فرهنگي و هنري(خصوصاً سينمايي) و هر چيز ديگه اي بنويسم. با خودم خيلي وقته كه خلوت كردم و دارم حال ميكنم.
از قديم گفتن رنج بشر از دونستنه! و من به اين حرف ايمان آوردم! ديگه روزنامه نمي خوانم و توي سايتهاي سياسيون و خبرگذاري و فعالان حقوق بشر نمي چرخم و در نتيجه هيچ احساس ناراحتي از اوضاع جامعه پيرامونم ندارم، در واقع چشمام رو بستم و هيچ علاقهاي به دونستن و بحث كردن ندارم و قيد ترسو شمرده شدن هم زدم.
فعلاً فقط مي بينم و ديدههام رو منتقل ميكنم، خواستي ببيني از اينجا ببين و اگر خواستي زماني بفهمي كه برگشتم پيگير اين فيد باش!
….
خلاص شدم!
1 comment شنبه,3/ژانویه/2009
چنين گفت شازده كوچولو
« چیزی که بیابان را زیبا میکند چاهی است که جایی پنهان کرده است. »
چه چيزي زندگي ما آدمها رو زيبا ميكنه؟ شاديها؟ رازها؟ فكرها؟ وفا كردنا؟ سوختنها و ساختنا؟ خل و چل بازيها؟ چه چيزي؟
3 comments چهار شنبه,12/نوامبر/2008
آخرین ثانیههای زندگی ۳۴71۱

دلم توی ساعت 10 داره دل دل میکنه، عقل هم که مثل همیشه پای بساط “نتیجه اخلاقی چیه؟” خوابش گرفته و خماره!
کلاغها هم که بیجهت نباید صدام کنن؟ ظاهراً میخوان بگن بیرون یه خبری شده! چی؟ ستارهیی اشتباهی به جای سیارهیی کشف شده؟ چند تا از بچهها دارن بهم میخندن؟ اسمم روی کاغذها و نامهها خیلی مسخره به نظر میاد؟ توی عکس هم که موهام عینهو کابل برق سیخ و وزوزی شدن و دارن میرن توی کلهام! انگشتام هم دارن با خودکار تانگو میرقصن و کاغذ رو سیاه میکنن!
کسی اومده منو از زندون دربیاره!؟ من اینجا داره بهم خوش میگذره! بگو یه ربع مونده به 10 میتونم ببینمشون! آخه 10 باید تشییع بشم! متوجهی که!؟ همه چی باید آبرومند باشه و منم میخوام سرحال باشم!
فلش دوربین خبرنگارها داره چشمام رو اذیت میکنه و مدام چشمک میزنن! گمونم من رو با آدم معروفه زندان اشتباه گرفتن، هی تو! لنزهات رو تمیز کن، دوست ندارم این دَم آخری آنفوکوس باشم، این غرتی بازیها بدرد عمهات میخوره! من از این ژستها بگیر نیستم!
من رو ساعت 8 صبح از خواب بیدار کنین تا حاضریم رو بزنم و تا ساعت 10 که وقت بازجویه دوباره بگیرم بخوابم! راستی کالباسها هم بذارین توی یخچال، عرق دیشبی گلوم رو خیلی سوزونده! حس میکنم دوباره یکی از اون اتفاقهات مهم داره میفته، مادرم میگفت دیشب خواب بد دیده، چقد بهش بگم اینقد برا من رویای سیاه و سفید نبین! همش میگه دلت پاک باشه!
عزیزم، من هیچوقت نمیخواستم بکشمت، من فقط به یک همسفر نیاز داشتم. بابا، بابا من اشتباهی بدنیا اومدم؟ من با بچهِ کُد 74125 اشتباه شدم!؟ راستی چرا من رو توی باغچه خونه چال نمیکنین؟ من از اینکه میون یک مشت مرده احمق و پوسیده باشم خوشم نمیاد و حوصلهشون هم ندارم، در ضمن خودم چک کردم همه چی برای یک تشیع جنازه آبرومند آماده است، لطف کنید یکی از عکسهام رو بزرگ کنین و باهام چال کنین! بعضی وقتها بد نیست یادم بیاد چه شکلی بودم!
4 comments پنجشنبه,24/آوریل/2008
هیچکس چنین خطری را به چنان خاطرهای تاب نیاورد!

کیست که بتواند آتش در کف دست نهد
و با یاد کوههای پر برف قفقاز خود را سرگرم کند
یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفرههای رنگارنگ کُند کند
یا برهنه در برف دیماه فرو غلتد
و به آفتاب تموز بیاندیشد
نه ! هیچ کس !
هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطرهای تاب نیاورد !
از آنکه خیال خوبیها درمان بدیها نیست ، بلکه صد چندان بر زشتی آنها میافزاید!
نه ! هرگز!
هرگز هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطرهای تاب نیاورد.
از آنکه خیال خوبیها درمان بدیها نیست ، بلکه صد چندان بر زشتی آنها میافزاید
صد چندان بر زشتی آنها میافزاید!
[ این قطعه را از اینجا دانلود کنید ]
5 comments یکشنبه,24/فوریه/2008
مورچهی از تنهایی به خود پیچید!

خیلی متن نوشتم و پاک کردم و از نو نوشتم ، یک جورایی حس میکنم گزافه گویی هستش!
در مورد حسین پناهی میشه خیلی حرف زد ، میشه فقط بیوگرافیاش رو گفت ، میشه روی دلیل رها کردن تحصیلات حوزه و لباس مذهبیاش خیلی داستانگویی کرد و روش بحث کرد و میشه کلی گفت و گفت و گفت تا آدمیِ جذبش بشه تا اونجایی که نشنیده و نخونده گرفتار اسماش شد، مثل خیلیهایی که کارهای سهراب و فروغ و شاملو و سایه و احمدرضا احمدی و اخوان ثالث و حتی حافظ و خیام و مولانا و … رو نخوندن و نشنیدن و ندیدن ولی همین که سلام کنی باهاشون و بحث رو شروع میکنن و چند ساعت برات شر و ور میگن و نوشته های منتقدین ادبی رو از حفظ میگن ! ولی برای اینکه حسین پناهی رو بشناسین فقط کافیه همین دو تا دکلمهاش رو گوش کنین، معلومه چون ریگ ، مجهوله چون راز ، معلوم دله و مجهول چشم. صداش رو از پائین بگیرین و اگه خوشتون اومد توی بخش کامنتها بگید تا لیست کتابهای شعر و داستان و کاستهاش رو براتون بذارم :
1. همه چیز از یاد آدم میره …
2. چشم منو انجیر
4 comments سه شنبه,12/فوریه/2008
شازده كوچولو خاطرهاش بازم برگشته!
شما سر سوزنی به گل من نمی مونین و هنوز هیچی نیستین!
نه کسی شما رو اهلی کرده نه شما کسی رو! درست همونجوری هستین که روباه من بود ، روباهی بود مثل صد هزارتا روباه دیگه ! اون رو دوست خودم کردم و الان توی همه عالم تکه!
شما خوشگلین اما خالی هستین ، براتون نمیشه مُرد . گفتگو نداره که گل من هم فلان رهگذر گلی رو می بینه مثل شما ، اما اون به تنهایی به همه شما سَره! چون فقط اونه که آبش دادم ، چون فقط اونه که زیر حبابش گذاشتم ، چون فقط اونه که با تجیر براش حفاظ درست کردم ، چون فقط اونه که جونوراش رو کشتم جز دو سه تایی که شب پره بشن ! چون فقط اونه که پای گله گذاریها و خودنماییها و حتی گاهی بغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستم ! چون که اون گل منه !

[اين بخش از داستان را آنلاين گوش كنيد]
[كل داستان را از اينجا بخوانيد و گوش كنيد]
پينوشتها :
1. اين نوشته براي هيچ يك از بانوان اين مرزوبوم منتشر نشده است ، گفتم كه سوء تعبير نشود!
2. به نظرم شازده كوچولو يكي از بزرگترين نشانههاي وجود خدا بر روي زمين است!
3. بهزاد فراهاني را بخاطر صدايش در برگردان صوتي احمد شاملو بسيار بسيار دوست دارم.
4. كتابخونيام دوباره روي غلتك افتاد ، چهار كتاب خوب را در طي سه روز خواندم!
4 comments سه شنبه,5/فوریه/2008
روایتی از حضور بونوئل در ایران
یک داستان مطبوع
کارمن کوچولو دختر خیلی سر به راهی بود. معصومیت کارمنچیتا شهره خاص و عام بود.مادرش شب و روز از او مراقبت میکرد و با هوشیاری خود دیواری در جلو دخترش در برابر دام های دنیوی کشیده بود. کارمنچیتا که دوازده ساله شده بود مادرش هم به شدت نگران شد و با خودش فکر کرد : “روزی که دخترم برای اولین بار عادت ماهیانه شود ، با معصومیت طلایی اش خداحافظی خواهد کرد ” مادر برای حل این مشکل راهی یافت وقتی متوجه اولین رنگ پریدگی کارمنچیتا شد ، مثل دیوانه ها به خیابان دوید و با دسته بزرگی گل سرخ بازگشت . ” بیا دخترم ، این ها رو بگیر ؛ حالا تو داری یک زن میشوی . ” و کارمنچیتا ، شادمان و فریفتهی آن گلهای سرخ زیبا ، فراموش کرد که عادت ماهیانه بشود . هر ماه ، دوازده بار در سال و برای سالهای متمادی ، کارمنچیتا با همین روش خر میشد و از آن حقیقت مشمئزکننده در امان میماند .
به محض این که سایه های پیش از سیزدهم هر ماه زیر چشمانش ظاهر میشدند ، مادرش هم گلهای سرخ را در دستان او میگذاشت .
کارمنچیتا چهل ساله شد . مادرش که حالا دیگر خیلی پیر شده بود ، هنوز او را کارمنچیتا صدا میزد ؛ اگر چه دیگران همه به او دوناکارملا میگفتند . آن سال ، ماهی آمد که دیگر سایه زیر چشمان کارمنچیتا ظاهر نشدند ، بنابراین مادر به او یک دسته گل سفید داد . ” بیا دخترم ، حالا که تو از زن بودن دست کشیدهای ، این آخرین دسته گلی است که به تو تقدیم میکنم . ” کارمنچیتا برآشفت ” اما مامان من تا حالا هیچوقت نمی دانستم که یک زن هستم . ” و مادرش پاسخ داد ” دیگر بدتر ، دخترم . ” همان دسته گل سفیدی را وقتی که دیگر پژمرده ، بیگلبرگ،خشکیده و از هم پاشیده شده بود ، روی تابوت کارمنچیتا نهادند .
یک داستان نامطبوع
سن بحرانی مری کوچولو هم که فرا رسید ، مادرش میخواست همان کاری را بکند که مادر کارمچیتا کوچولو کرده بود ، بنابراین وقتی دید رنگ مری زرد شده و زیر چشمانش سایه افتاده است ، یک دسته گل سرخ به او داد . اما مری کویتا از کارمنچیتا خیلی بیحیاتر بود ، دسته گل را گرفت ، پنجره را باز کرد ، گل ها را بیرون انداخت و عادت ماهیانه شد
از اسپانیایی ، نوشته شده به سال1927
داستانی که در بالا خواندید یکی از داستانهایی است که توسط ” لوئیس بونوئل “ اسپانیایی الاصل نوشته است علاقهمندان به سینما و مکتب سوررئالیسم مطمئناً از اهمیت و تاثیرگذاری فیلمها و آثار ” لوئیس بونوئل “ در تاریخ سینما و هنر آگاه هستند ، همانگونه که ” سالوادور دالی ” مهمترین بنیانگذار مکتب سورئالیسم در هنر نقاشی است ” لوئیس بونوئل “ هم مهمترین بینانگذار مکتب سوررئالیسم در هنر سینماست .
این دو با همکاری یکدیگر اقدام به ساخت یکی از ماندگارترین آثار سینمایی جهان پرداخته اند که بی شک مشهورترین اثر سورئالیستی تاریخ سینما نیز می باشد ، نام این اثر ” سگ آندلسی “ میباشد . برای خواندن فیلمنامه و همچنین مشاهده فیلم ” سگ آندلسی ” از لینک های زیر استفاده کنید :
[ + ] مشاهده فیلم کوتاه ” سگ آندلسی “
[ + ] فیلمنامه “سگ آندلسی” به فارسی با برگردان “محمد ارژنگ”
و اما در مورد داستان بالا می بایست عرض کنم که این داستان یکی از 28 داستان و شعری است که به صورت یک مجموعه گردآوری شده اند و در کتابی به بعنوان ” بونوئلی ها “ توسط خانم ” شیوا مقانلو “ به فارسی برگردانی شده است و توسط انتشاراتی ” نشر چشمه “ منتشر و در دسترس عموم علاقهمندان قرار گرفته است . این کتاب [ به خصوص داستان کوتاهی که در بالا آمده است ] یکی از بهترین کتابهایی است که در طول چند سال گذشته خواندهام و همیشه احساس خوبی نسبت بهآن داشته ام ! خواندن این کتاب را به شما توصیه میکنم ! نکته دیگر را برای هموطنانی مینویسم که در خارج از کشور زندگی میکنند و به نسخه فارسی کتاب دسترسی ندارند شما می توانید این کتاب را با این عنوان از کتابفروشیهای دیگر کشورها تهیه کنید :
[ + ] An unspeakable betrayal : selected writings of Luis Bunuel
کتاب دیگری از بونوئل که خواندنش را شدیداً توصیه میکنم را میتوانید با عنوان ” با آخرین نفسهایم ( خاطرات لوئیس بونوئل ) “ با برگردان به پارسی ” علی امینی نجفی “ که توسط انتشاراتی ” هوش و ابتکار ” منتشر شده است تهیه کنید ! از آنجا که این کتاب با ترجمه پارسی کتابی کمیاب است شما میتوانید با کمی جستجو نسخه الکترونیکی اش را با ترجمه پارسی پیدا کنید ! برای یافتن نسخه پارسی الکترونیکی کتاب از اینجا شروع کنید . هموطنانی که در خارج از کشور زندگی میکنند و به نسخه فارسی کتاب دسترسی ندارند می توانند این کتاب را با مشخصات زیر از کتابفروشیهای دیگر کشورها تهیه کنند :
[ + ] Luis Bunuel , Mon dernier soupir , Robert Lafont , S.A , Paris , 1982
چند کتاب دیگر هم از جمله فیلمنامههای آثار لوئیس بونوئل به پارسی برگردانی شده است که بخاطر یاری نکردن حافظهام در حال حاضر ، شاید بعداً در موردشان یادداشتی بنویسم !
Add comment چهار شنبه,15/آگوست/2007
فسانهای است دگر
امروز داشتم کتاب “قدر مجموعه گُل₪ ” رو میخوندم که گزیدهای از بهترین غزلیات پارسی هستش و در کنار هر شعر توضیحی کوتاه درباره شاعر یا شعر مربوطه هم ضمیمهاش شده .
وقتی کتاب رو ورق میزدم به شعری برخوردم که ظاهراً متعلق به سهراب سپهری هستش ؛ شخصاً سهراب سپهری رو به عنوان یک شاعر و نقاش میشناسم و همیشه فکر می کردم تمامی طبع آزمایی سهراب سپهری به شعر نو [ سپید ] خلاصه میشه و مشاهده و خواندن یک غزل از سهراب خیلی برام جالب و تازه بود !
متن شعر رو در زیر میارم :
|
چو من ، نچید کسی خوشهها زِ خرمنِ خواب چو گونه دست بدارم دلا ز دامنِ خواب نسیم خواب ز خود بُرد چون مرا ، نگهم – گلی نچید به از بیخودی زگلشنِ خواب هزار دیو و پری ، ریزدم به دیده فسون فسانهای است دگر ، خفتن و ندیدن خواب |
متن فوق نشون میده سهراب سپهری با ادبیات کهن پارسی مشکلی نداشته و در این عرصه هم طی و طریق کرده ؛ در ضمن این نکته رو هم ذکر کنم که این شعر به سبک هندی تمایل داره !
از شما بازدیدکننده عزیز خواهش میکنم در صورتی که شعر یا متنی از سهراب به صورت قصیده یا غزل و یا هر قالب ادبی دیگه ای سراغ دارید که به نوعی قبلاً منتشر نشده یا کمتر مورد توجه قرار گرفته در بخش نظرات همین مطلب ثبتش کنید تا بنده حقیر نیز مستفیض بشم !
₪ اشعار موجود در کتاب ” قدر مجموعه گُل ” توسط ” دکتر مرتضی کاخی ” گردآوری شدهاند و توسط ” نشر و پژوهش فرزان ” منتشر و در دسترس عموم قرار گرفته است .
Add comment سه شنبه,14/آگوست/2007
