Posts filed under 'poem'
تعطيله آقاجان! تعطيله!
اينجا تعطيليه!
فعلاً نه حس نوشتن دارم، نه حس وصيت نامه نوشتن، نه وقت ميكنم از وردپرس و متن باز بنويسم و نه وقت ميكنم چرند و پرند ادبي و سياسي و فرهنگي و هنري(خصوصاً سينمايي) و هر چيز ديگه اي بنويسم. با خودم خيلي وقته كه خلوت كردم و دارم حال ميكنم.
از قديم گفتن رنج بشر از دونستنه! و من به اين حرف ايمان آوردم! ديگه روزنامه نمي خوانم و توي سايتهاي سياسيون و خبرگذاري و فعالان حقوق بشر نمي چرخم و در نتيجه هيچ احساس ناراحتي از اوضاع جامعه پيرامونم ندارم، در واقع چشمام رو بستم و هيچ علاقهاي به دونستن و بحث كردن ندارم و قيد ترسو شمرده شدن هم زدم.
فعلاً فقط مي بينم و ديدههام رو منتقل ميكنم، خواستي ببيني از اينجا ببين و اگر خواستي زماني بفهمي كه برگشتم پيگير اين فيد باش!
….
خلاص شدم!
1 comment شنبه,3/ژانویه/2009
من سرباز آموزشي مرتضي بهمني جمعي گروهان 1 گردان 032 هستم؛ جناب!
سلام
اين اولين نوشته وبلاگي ام هستش كه با سلام شروع اش مي كنم! البته اگه ذهنم درست ياري كنه!
من يك ماهي هستش كه اومدم دوره آموزشي خدمت نامقدس سربازي، توي اين يك ماه زندگي ام يك تكون درست و حسابي خورد، تقريباًٌ تمامي عادت هام رو ترك كردم و قاطي گله شدم (قبلاًها قاطي جمع شدن رو مثل قاطي گوسفندا شدن مي دونستم! البته جمع داريم تا جمع!) خلاصه با يك دست لباس خاكي قاطي صد و چند نفر ديگه شدم و يك گروهان تشكيل داديم و شديم رفقايي كه شب و روزشون رو با هم مي گذرونن! با هم مي خوابن و بيدار ميشن و غذا ميخورن و تنبيه ميشن و فحش مي شنون و گريه مي كنن و مي خندن و … .
تنها يادگاري هم كه از گذشته برام باقي مونده يك عكس 3 در 4 رنگي هستش كه توش كچل نيستم و آوردمش پادگان كه فقط قيافه قبلي ام يادم نره و چيز ديگه اي هم كه آوردم چند جلد كتاب و خاطرات تلخ و شيرين بيست سال گذشته اس! همين!
دوستا و خونواده زنگ ميزنن هر چند هميشه بهشون دروغ ميگم كه حالم خوبه و غذا چلوكباب خوردم ( پلو رو توي پادگان “آشغال پلو” و خورشت رو ” خورشت وحشت” صدا مي كنيم) و گفتم كه امكانات پادگان عاليه! همش هم براي اينه كه ناراحت نشن! حالا بمونه كه نگفتم يك سكته ناقص زدم (كاملاً واقعي!!) و چهار بار با آمبولانس به دليل حمله قلبي به بهداري و بيمارستان منتقل شدم! نگفتم اين ها رو!
خدا ميدونه كه نگفتم كه چقدر به همه شون فكر ميكنم و چقدر خاطرات رو مرور كردم و چند تاشون رو تصور كردم و چند تا از شخصيت كتاب ها رو از جمله “ري را” رو زنده كردم و جلوشون نشستم و باهاشون حرف زدم و براشون شعر خوندم :
” ري را، هميشه اين من بودم كه دير رسيدم و اين تو بودي كه نيامدي “
خلاصه اومدم خدمت و خدا كنه هر چه زودتر تموم شه قبل از اينكه خاطراتم هم رنگ ببازن و رنگ ديوونگي به رخ بگيرم!
دوستدار همه تون مرتضي، اميدوارم كه بازم وقت شه اينجا فقط واسه شما بنويسم نه براي چيز ديگه ايي!
14 comments پنجشنبه,10/جولای/2008
مورچهی از تنهایی به خود پیچید!

خیلی متن نوشتم و پاک کردم و از نو نوشتم ، یک جورایی حس میکنم گزافه گویی هستش!
در مورد حسین پناهی میشه خیلی حرف زد ، میشه فقط بیوگرافیاش رو گفت ، میشه روی دلیل رها کردن تحصیلات حوزه و لباس مذهبیاش خیلی داستانگویی کرد و روش بحث کرد و میشه کلی گفت و گفت و گفت تا آدمیِ جذبش بشه تا اونجایی که نشنیده و نخونده گرفتار اسماش شد، مثل خیلیهایی که کارهای سهراب و فروغ و شاملو و سایه و احمدرضا احمدی و اخوان ثالث و حتی حافظ و خیام و مولانا و … رو نخوندن و نشنیدن و ندیدن ولی همین که سلام کنی باهاشون و بحث رو شروع میکنن و چند ساعت برات شر و ور میگن و نوشته های منتقدین ادبی رو از حفظ میگن ! ولی برای اینکه حسین پناهی رو بشناسین فقط کافیه همین دو تا دکلمهاش رو گوش کنین، معلومه چون ریگ ، مجهوله چون راز ، معلوم دله و مجهول چشم. صداش رو از پائین بگیرین و اگه خوشتون اومد توی بخش کامنتها بگید تا لیست کتابهای شعر و داستان و کاستهاش رو براتون بذارم :
1. همه چیز از یاد آدم میره …
2. چشم منو انجیر
4 comments سه شنبه,12/فوریه/2008
مهتاب مجهول نیست ، ماه مجهول است
فریاد یعنی شنیدن دیوار از پس هر سکوت
زندگی یعنی تاب بازی با کلمات در پس هر فرود
من یعنی نامم بعلاوه هر آنچه نیستم
تو یعنی عشقی که هرگز به کسی نداشتی
و همه چیز همانگونه که نیست جریان دارد
و تنها ماه معنی مهتاب را نمیفهمد !
پينوشت :
1. پدر و مادرم و كلاً اعضاي خانواده چند روزي هستش كه روي اعصابام ميرن تا به راه راست هدايت بشم ، خدايا يعني كتاب خوندن و فيلم ديدن و موسيقي گوش دادن اينقدر بد هستش؟
2. دكتر مزيدي عزيز لطف كردن و در يك پست اختصاصي اقدام به معرفي وبلاگ و افزونههايي كردند كه براي وردپرس فارسي كردهام از ايشون كمال تشكر رو دارم
3. كسي سايتي سراغ داره كه بتونم از آرشيو موسيقي راكش بهرهاي ببرم ، دنبال كاستهاي گروه ” خاك ” هستم ولي چيز با كيفيتي ازشون پيدا نكردم ؛ توي بازار هم پيدا نميشن!
2 comments چهار شنبه,30/ژانویه/2008
من هستم!؟
من خرمگس کدام معرکه هستم !؟
تو کدام طرف بازی این بازاری ؟ !
دزدی یا تاجر !؟ خریداری یا فروشنده !؟
Add comment سه شنبه,28/آگوست/2007
اي كاش …
ای کاش دوستم میپنداشتی ای دوست !
نه آن دشمن خونین چنگ ! سرخ چشم و دراز گوش !
ای کاش تنها مانده بودیم ؛ بدون وجود ما ایی
اینگونه امیدی بود به شنیدن حرفی و سخنی !
نه این چنین خسته از بردن نامی و سلامی !
ای کاش دوستم میپنداشتی ای دوست !
چاره ای دردم بودی ! ناله و اشکم بودی !
ای کاش روز اول … نه ! ای کاش لبخند اولم بودی !
که اول روز تنها قسمت من اشک بوده است و امروز نیز تنها اشک !
و تو تنها زاده شدی برای خنده و جشنی !
ای کاش هنوز هم در پیام بودی !
در پی کشف بهترین رستنام ! کشف دلم که سخت دلگیر است !
ای کاش دوستم میپنداشتی ای دوست !
ای کاش اشکم … نه ! چشمم بودی ! که اولین همراه و تنها یارم میبودی!
ای کاش ساده در کشفام بودی ای دوست !
نه این چنین خسته از تنم ! خسته از صدا و رهام
ای کاش دوستم میپنداشتی ای دوست !
ای کاش میدیدی خستگی تنمرا
نه این چنین ردم میکردی بی شنیدن پاسخی یا دادن نشانی
ای کاش ، ای کاش …
ای کاش دوستم میداشتی ای دوست !
::: شاعر : [ کاشف العالم ]
Add comment سه شنبه,28/آگوست/2007
