Posts filed under 'soldier'
تعطيله آقاجان! تعطيله!
اينجا تعطيليه!
فعلاً نه حس نوشتن دارم، نه حس وصيت نامه نوشتن، نه وقت ميكنم از وردپرس و متن باز بنويسم و نه وقت ميكنم چرند و پرند ادبي و سياسي و فرهنگي و هنري(خصوصاً سينمايي) و هر چيز ديگه اي بنويسم. با خودم خيلي وقته كه خلوت كردم و دارم حال ميكنم.
از قديم گفتن رنج بشر از دونستنه! و من به اين حرف ايمان آوردم! ديگه روزنامه نمي خوانم و توي سايتهاي سياسيون و خبرگذاري و فعالان حقوق بشر نمي چرخم و در نتيجه هيچ احساس ناراحتي از اوضاع جامعه پيرامونم ندارم، در واقع چشمام رو بستم و هيچ علاقهاي به دونستن و بحث كردن ندارم و قيد ترسو شمرده شدن هم زدم.
فعلاً فقط مي بينم و ديدههام رو منتقل ميكنم، خواستي ببيني از اينجا ببين و اگر خواستي زماني بفهمي كه برگشتم پيگير اين فيد باش!
….
خلاص شدم!
1 comment شنبه,3/ژانویه/2009
نیمچه پست!
خبرهای نه چندان بد :
اول از همه عرض شود که خدمت سربازی رو چند روزی هست که به اتمام رسوندم و خونه نشین شدم. دوم اینکه چند تا عکس خوب از آتیش بازی گرفتم که ایشالله توی اکانت فلیکرم تحت یک مجموعه به عنوان : “رفیق بد، ذغال خوب” منتشر میکنم به زودی زود البته نفس دست بردن به سمت شاتر دوربین خودش نشون میده روحیه داره خوب میشه و آره! و در آخر ذکر میکنم که یک بخش جدید به وبلاگ اضافه شده که توی سایدبار دیده میشه و عنوانش هست ” نوشتن با موبایل ” که یک مینی بلاگ کوچیک هستش که از طریق آدرس زیر بصورت فید قابل دریافته و مرتباً و بصورت مداوم هر روزدر چندین نوبت آپدیت میشه و اما آدرسش :
http://feeds.feedburner.com/writewithmobile
خبرهای نه چندان خوب :اول اینکه وضع مالی اصلاً به راه نیست و باید دنبال کار و کسبی رو بگیرم تا اوضاع خونواده کمی براه شه واسه همین فرصت جدی نشستن و نوشتن رو واسه وبلاگ ندارم. دوم اینکه اوضاع سیستمم براه نیست و مادربورد سیستم سوخته و پول نیست و اینا! وسوم اینکه قادر به ورود به اکانت فرندفید نیستم به دلایلی که نمیدانم !
خبرهای بد :
توسط دوستان دارم فراموش میشم!
4 comments شنبه,6/دسامبر/2008
ما هيچ، ما نگاه
زندگي خيلي عجيبه!
خيلي، خيلي عجيب ، توي شش ماه زندگيام به اندازه شش سال چرخيده!
من يه آدم معمولي بودم با يه علايق معمولي تر، عاشق كتاب بودم و موسيقي، فيلم ميديدم و يك چيزايي در مورد علايقم بلغور ميكردم! قرار نبود آدم معروفي بشم يا شاخ غول بشكنم و فيل هوا كنم! يك زندگي ساده ميخواستم با يك آرامش ساده و معمولي!
اما الان …
خبر اول : آموزشي تموم شد و اومدم يگان خدمتي! يگان خدمتي من : ” پشتيباني منطقه 6 – دزفول “
خبر دوم :پدرم فوت شد! الان شدم يك بچه يتيم كه بايد سرپرستي يك خونواده رو عهده بگيره! هزار و يك مسئوليت دارم كه تا قبل از اين نداشتم، بايد به فكر خيلي چيزا باشم كه در حد يك جوون 21 ساله نيست! ديگه نبايد به فكر شازده كوچولو باشم چونكه طبيعت، زندگي يك برنامه ديگه برام ريخته!
خبر سوم : افتادم دنبال كارهاي معافيت كفالت، خدا كنه كه اين آقايون و آقازادهها اجازه بدن بيام بالاي سر خوانواده ام باشم! يعني اين حق رو واسه من قائل ميشن؟
10 comments چهار شنبه,24/سپتامبر/2008
من سرباز آموزشي مرتضي بهمني جمعي گروهان 1 گردان 032 هستم؛ جناب!
سلام
اين اولين نوشته وبلاگي ام هستش كه با سلام شروع اش مي كنم! البته اگه ذهنم درست ياري كنه!
من يك ماهي هستش كه اومدم دوره آموزشي خدمت نامقدس سربازي، توي اين يك ماه زندگي ام يك تكون درست و حسابي خورد، تقريباًٌ تمامي عادت هام رو ترك كردم و قاطي گله شدم (قبلاًها قاطي جمع شدن رو مثل قاطي گوسفندا شدن مي دونستم! البته جمع داريم تا جمع!) خلاصه با يك دست لباس خاكي قاطي صد و چند نفر ديگه شدم و يك گروهان تشكيل داديم و شديم رفقايي كه شب و روزشون رو با هم مي گذرونن! با هم مي خوابن و بيدار ميشن و غذا ميخورن و تنبيه ميشن و فحش مي شنون و گريه مي كنن و مي خندن و … .
تنها يادگاري هم كه از گذشته برام باقي مونده يك عكس 3 در 4 رنگي هستش كه توش كچل نيستم و آوردمش پادگان كه فقط قيافه قبلي ام يادم نره و چيز ديگه اي هم كه آوردم چند جلد كتاب و خاطرات تلخ و شيرين بيست سال گذشته اس! همين!
دوستا و خونواده زنگ ميزنن هر چند هميشه بهشون دروغ ميگم كه حالم خوبه و غذا چلوكباب خوردم ( پلو رو توي پادگان “آشغال پلو” و خورشت رو ” خورشت وحشت” صدا مي كنيم) و گفتم كه امكانات پادگان عاليه! همش هم براي اينه كه ناراحت نشن! حالا بمونه كه نگفتم يك سكته ناقص زدم (كاملاً واقعي!!) و چهار بار با آمبولانس به دليل حمله قلبي به بهداري و بيمارستان منتقل شدم! نگفتم اين ها رو!
خدا ميدونه كه نگفتم كه چقدر به همه شون فكر ميكنم و چقدر خاطرات رو مرور كردم و چند تاشون رو تصور كردم و چند تا از شخصيت كتاب ها رو از جمله “ري را” رو زنده كردم و جلوشون نشستم و باهاشون حرف زدم و براشون شعر خوندم :
” ري را، هميشه اين من بودم كه دير رسيدم و اين تو بودي كه نيامدي “
خلاصه اومدم خدمت و خدا كنه هر چه زودتر تموم شه قبل از اينكه خاطراتم هم رنگ ببازن و رنگ ديوونگي به رخ بگيرم!
دوستدار همه تون مرتضي، اميدوارم كه بازم وقت شه اينجا فقط واسه شما بنويسم نه براي چيز ديگه ايي!
14 comments پنجشنبه,10/جولای/2008
